مرتضى راوندى

498

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )

از سرما . گفتم اكنون مرا كه در حمام گذارد ؟ خرجينكى بود كه كتاب در آن مىنهادم ، بفروختم و از بهاى آن ، درمكى چند سياه در كاغذى كردم كه به گرمابه‌بان دهم ، تا باشد كه مرا دمكى زيادت‌تر در گرمابه بگذارد كه « شوخ » از خود باز كنيم . چون آن درمكها پيش او نهادم ، در ما نگريست و پنداشت كه ما ديوانه‌ايم . گفت : « برويد كه هم‌اكنون مردم از گرمابه بيرون مىآيند . » و نگذاشت كه ما به گرمابه بدر رويم . از آنجا با خجالت ، بيرون آمديم و بشتاب برفتيم . كودكان بر در گرمابه ، بازى مىكردند ؛ پنداشتند كه ما ديوانگانيم ؛ در پى ما افتادند و سنگ مىانداختند و بانگ مىكردند . ما به گوشه‌اى باز شديم و بتعجب در كار دنيا مىنگريستيم و مكارى از ما سى دينار مغربى مىخواست ، و هيچ چاره ندانستيم جز آنكه وزير ملك اهواز - كه او را ابو الفتح على بن احمد مىگفتند ، مردى اهل بود و فضل داشت از شعر و ادب ، و هم كرمى تمام - به بصره آمده با ابناء و حاشيه و در آنجا مقام كرده اما در شغلى نبود . پس ، مرا در آن حال ، با مردى پارسى كه هم از اهل فضل بود آشنايى افتاده بود ، و او را با وزير صحبتى بودى و به هر وقت ، نزد او تردد كردى ، و اين پارسى هم دست تنگ بود و وسعتى نداشت كه حال مرا مرمتى كند ؛ احوال مرا نزد وزير بازگفت . چون وزير بشنيد ، مردى را باسبى ، نزديك من فرستاد كه چنان كه هستى بر نشين و نزديك من آى . من از بدحالى و برهنگى ، شرم داشتم و رفتن مناسب نديدم رقعه‌اى نوشتم و عذرى خواستم و گفتم كه بعد از اين به خدمت رسم ؛ و غرض من دو چيز بود : يكى بينوايى ؛ دوم ، گفتم : همانا او را تصور شود كه مرا در فضل مرتبه‌اى است زيادت . . . تا چون بر رقعهء من اطلاع يابد ، قياس كند كه مرا اهميت چيست ، تا چون به خدمت او حاضر شوم ، خجالت نبرم . در حال ، سى دينار فرستاد كه اين را به بهاى تن جامه بدهيد . از آن ، دو دست جامهء نيكو ساختيم ، و روز سيم به مجلس وزير حاضر شديم . مردى اهل و اديب و فاضل و نيكومنظر و متواضع ديدم و متدين و خوش‌سخن . و چهار پسر داشت . . . ما را نزديك خود باز گرفت و از اول شعبان تا نيمهء رمضان ، آنجا بوديم و آنچه آن اعرابى كراى ( كرايه ) شتر بر ما داشت به سى دينار ، هم اين وزير بفرمود تا به دو دادند و مرا از آن رنج آزاد كردند . خداى ، تبارك و تعالى ، همهء بندگان خود را از عذاب قرض و دين فرج دهاد - به حق الحق و اهله . . . بعد از آنكه حال دنياوى ما نيك شده بود و هريك لباسى پوشيديم ، روزى به در آن گرمابه شديم كه ما را در آنجا نگذاشتند . چون از در در رفتيم ، گرمابه‌بان و هركه آنجا بودند همه برپاى خاستند و بايستادند ؛ چندان‌كه ما در حمام شديم . و دلاك و قيم درآمدند و خدمت كردند ؛ و بوقتى كه بيرون آمديم هركه در مسلخ گرمابه بود همه برپاى خاسته بودند و نمىنشستند تا ما جامه پوشيديم و بيرون آمديم . و در آن ميانه ، حمامى به يارى از آن خود ، مىگويد : « اين جوانانند كه فلان روز ايشان را در حمام نگذاشتيم . » و گمان بردند كه ما زبان ايشان ندانيم . و من به زبان فارسى ، گفتم كه : « راست مىگويى ؛ ما آنيم كه پلاس پاره‌ها در پشت بسته بوديم . » آن مرد خجل شد و عذرها خواست . و اين هردو حال در مدت بيست روز بود . و اين فصل بدان آوردم تا مردم بدانند كه به شدتى كه از روزگار پيش آيد نبايد ناليد . » « 1 »

--> ( 1 ) . سفرنامهء ناصرخسرو ، پيشين . ص 112 - 109 ( به اختصار ) .